غزل شماره ۱۷
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سَرِ مِهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش بِرَفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خُمْخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مَردُمِ چشم
خرقه از سر به درآورد و به شُکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دَمی
که نَخُفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بحر: رمل مثمن مخبون محذوف
جانانه: کامل، تمامعیار، حسابی // دلبر، بسیار دوستداشتنی، آنکه عاشق مانند جان خود دوستش میدارد، معشوق، محبوب
گداختن: ذوب شدن، تبدیل شدن جسم جامد بر اثر حرارت به حالت مایع
مهر: محبت، دوستی، مودت، نرمدلی، شفقت و مروت // آفتاب، خورشید، شید، میترا
رخ: صورت، چهره، رخسار، سیما // برج قلعه // پهلوان، جنگجو // سیمرغ، عنقا
سوز: باد بسیار سرد، سرما // غم بسیار، داغ، درد
دوش: دیشب، شب گذشته
غریب: دور افتاده از وطن، ناآشنا به مکانی که در آن حضور دارد // موجب شگفتی، عجیب
خرقه: نوعی پوستین بلند، تکهای از پارچهی لباس // در تصوف، جبهای که از دست پیر میپوشیدند و گاهی از تکههای گوناگون دوخته میشد
زهد: نخواستن چیزی و ترک کردن آن، دوری جستن از دنیا و تنها به عبادات پرداختن، بیاعتنایی به دنیا، پرهیزکاری، پارسایی، تعبد، تقدس، ورع // در اشعار حافظ زاهد معمولا ریاکار است و زهد عمل ریاکارانهی زاهد، پس میتوان در اکثر اشعار زهد را به ریا نیز تعبیر کرد.
خرابات: ویرانهها // جایی مانند میخانه که دارای وسایل عیشوعشرت و محل بادهپیمایی و عشقورزی با کنیزکان بوده و رندان در آنجا به عیشونوش سرگرم میشدند // در تصوف مقام و مرتبهی خرابی و نابودی عادات نفسانی، خوی حیوانی، و محل کسب اخلاق ملکوتی که عارفان و سالکان از قید عادات و حالات نفسانی رهایی یافته و از بادۀ وحدت سرمست شوند
پیاله: ظرفی که در آن آشامیدنی بنوشند، جام، ساعر، فنجان، صراحی، قدح، کاسه // در تصوف، صفای ظاهر و باطن که هرچه در او باشد ظاهر شود // در تصوف، هر ذره از ذرات موجود که شخص عارف از آن بادهی معرفت نوشد
خمخانه: سردابی که خمهای شراب را در آن نگهداری میکنند، میخانه، میکده، شرابخانه
مردم چشم: مردمک چشم
افسانه: سرگذشت و حکایت // داستان ساختگی // مجاز از هرچیز بیپایه و اساس
۲- گرمی آتش محبت معشوق به مانند گرمای خورشید، جانسوز است و غم دوری از او مانند نزدیک شدن به خورشید، تن را میگدازد و ذوب میکند.
۳- از غم دوری معشوق آنچنان غمیگنم و اشک میریزم که دل شمع هم به حالم به درد آمد و مانند پروانههایی که در آتشش میسوزند، از غم من، سوخت.
۴- آن آشنایی که این چنین دل من را به آتش میکشد، کاری با من کرده که دل هر غریبهای را برای من به درد آورده.
۵- لباس زهد و ریا که بر تن داشتم را شراب (آبی که از چشمهی خرابات میجوشد) با خود برد. میخانه آتشی در سر من روشن کرده، کمک میکند تا همه چیز را با دل، واضح و روشن ببینم و عقل را نیازی نداشته باشم.
۶- همچون پیالهی شراب که بعد از توبه کردن آن را شکسته بودم، دلم شکست و مانند لاله که دلی داغدار دارد، جگرم از دوری شراب و میخانه میسوزد.
۷- محبوبم برگرد که من متوجه تمام اشتباهاتی که از تو دورم میکردند شدهام، چشمان من اکنون بینا شده و لباس زهد و ریا را از تن در آوردهام و به شکرانهی این بینایی و فهم، آنرا برای همیشه سوزاندم.
۸- حافظ دیگر این داستانهای بیپایه و اساس را که زاهدان سعی میکنند به تو در مورد معشوق بگویند را باور نکن و همه را به کناری بگذار و به نوشیدن شراب خورد را آرام کن، که عمر با سرعت در حال گذر است و بیشتر شمع زندگیمان را با این افسانهها سوزاندند، از مابقی آن باید استفاده کرد و از بودن در کنار معشوق لذت برد.
بحر: رمل مثمن مخبون محذوف
جانانه: کامل، تمامعیار، حسابی // دلبر، بسیار دوستداشتنی، آنکه عاشق مانند جان خود دوستش میدارد، معشوق، محبوب
گداختن: ذوب شدن، تبدیل شدن جسم جامد بر اثر حرارت به حالت مایع
مهر: محبت، دوستی، مودت، نرمدلی، شفقت و مروت // آفتاب، خورشید، شید، میترا
رخ: صورت، چهره، رخسار، سیما // برج قلعه // پهلوان، جنگجو // سیمرغ، عنقا
سوز: باد بسیار سرد، سرما // غم بسیار، داغ، درد
دوش: دیشب، شب گذشته
غریب: دور افتاده از وطن، ناآشنا به مکانی که در آن حضور دارد // موجب شگفتی، عجیب
خرقه: نوعی پوستین بلند، تکهای از پارچهی لباس // در تصوف، جبهای که از دست پیر میپوشیدند و گاهی از تکههای گوناگون دوخته میشد
زهد: نخواستن چیزی و ترک کردن آن، دوری جستن از دنیا و تنها به عبادات پرداختن، بیاعتنایی به دنیا، پرهیزکاری، پارسایی، تعبد، تقدس، ورع // در اشعار حافظ زاهد معمولا ریاکار است و زهد عمل ریاکارانهی زاهد، پس میتوان در اکثر اشعار زهد را به ریا نیز تعبیر کرد.
خرابات: ویرانهها // جایی مانند میخانه که دارای وسایل عیشوعشرت و محل بادهپیمایی و عشقورزی با کنیزکان بوده و رندان در آنجا به عیشونوش سرگرم میشدند // در تصوف مقام و مرتبهی خرابی و نابودی عادات نفسانی، خوی حیوانی، و محل کسب اخلاق ملکوتی که عارفان و سالکان از قید عادات و حالات نفسانی رهایی یافته و از بادۀ وحدت سرمست شوند
پیاله: ظرفی که در آن آشامیدنی بنوشند، جام، ساعر، فنجان، صراحی، قدح، کاسه // در تصوف، صفای ظاهر و باطن که هرچه در او باشد ظاهر شود // در تصوف، هر ذره از ذرات موجود که شخص عارف از آن بادهی معرفت نوشد
خمخانه: سردابی که خمهای شراب را در آن نگهداری میکنند، میخانه، میکده، شرابخانه
مردم چشم: مردمک چشم
افسانه: سرگذشت و حکایت // داستان ساختگی // مجاز از هرچیز بیپایه و اساس
شرح ابیات
۱- از غم دوری محبوبم آتشی در دلم افتاد که در آخر تمام جان و تنم را سوزاند.۲- گرمی آتش محبت معشوق به مانند گرمای خورشید، جانسوز است و غم دوری از او مانند نزدیک شدن به خورشید، تن را میگدازد و ذوب میکند.
۳- از غم دوری معشوق آنچنان غمیگنم و اشک میریزم که دل شمع هم به حالم به درد آمد و مانند پروانههایی که در آتشش میسوزند، از غم من، سوخت.
۴- آن آشنایی که این چنین دل من را به آتش میکشد، کاری با من کرده که دل هر غریبهای را برای من به درد آورده.
۵- لباس زهد و ریا که بر تن داشتم را شراب (آبی که از چشمهی خرابات میجوشد) با خود برد. میخانه آتشی در سر من روشن کرده، کمک میکند تا همه چیز را با دل، واضح و روشن ببینم و عقل را نیازی نداشته باشم.
۶- همچون پیالهی شراب که بعد از توبه کردن آن را شکسته بودم، دلم شکست و مانند لاله که دلی داغدار دارد، جگرم از دوری شراب و میخانه میسوزد.
۷- محبوبم برگرد که من متوجه تمام اشتباهاتی که از تو دورم میکردند شدهام، چشمان من اکنون بینا شده و لباس زهد و ریا را از تن در آوردهام و به شکرانهی این بینایی و فهم، آنرا برای همیشه سوزاندم.
۸- حافظ دیگر این داستانهای بیپایه و اساس را که زاهدان سعی میکنند به تو در مورد معشوق بگویند را باور نکن و همه را به کناری بگذار و به نوشیدن شراب خورد را آرام کن، که عمر با سرعت در حال گذر است و بیشتر شمع زندگیمان را با این افسانهها سوزاندند، از مابقی آن باید استفاده کرد و از بودن در کنار معشوق لذت برد.